دلم برا تون تنگ شده بود چند تا از دوستان گله کردند که چرا اپ نمیکنم و...............
از همتون ممنونم که این سا یتو با حمایتتون زنده میکنید و سر شوق میارید
از دوست خوبم احمد هم ممنونم که به یادم بود و احمد جان نتونستم وارد وبت بشم ادرسو درست بزار
سعس میکنم بیشتر بیام و از داستان زیبای دختر رویاهای من لذت ببرید
و امیدوارم خوشتون بیاد
کسی که همیشه به یاد تک تک شما است
ساناز
مهشید امیرشاهی
سرم
را از لای در کردم تو. آقاجان گفت: «پا شدی سیا؟! بدو بیا پیش باباپیره!»
راست رفتم روی تشکِ نرمش و سُر خوردم زیر پوستینش و خودم را چسباندم به
پهلوش و صورتم را به بازوش مالیدم. تشک آقاجان، نرمترین تشکها بود و
پوستینش، گرمترین پوستینها و خودش، گرم و نرمترینِ آدمهای دنیا!
نورصبا داشت بساط منقل را جمع میکرد. حقّههای فیروزهای و شرابی و نیلی را که توش مربّا بود و نقل و آبنبات قیچی بود، سوهان، عسل و شکرپنیر بود، گذاشت تو سینی و [روی] رف چید و رفت. نفسم را حبس کردم که آقاجان یادش برود آن جا هستم و همیشه همان جا بمانم، امّا نفس میخواست بیرون بیاید و به تقلّا افتادم!
آقاجان پوستینش را کنار زد. گفت: «سیاطلای من! اون زیر ناراحتی؟» مثل آن روز شد که روی زانوش نشستم. میخواستم سبک بشوم که آقاجان بگذارد همیشه روی زانوش بنشینم، امّا بدتر، سنگین شدم و آقاجان گفت: «بیا پایین سیا! زانوی باباپیره، استخوان خالیه! دردت مییاد.» و گذاشتم زمین. من گریه کردم.
حالا هم بغض کردم. آقاجان گفت: «بیا بیرون دخترطلا!» خودم را بیشتر به پهلوش چسباندم. آقاجان گفت: «اگه بیای، عصر میبرمت کافهشهرداری. بیا بیرون.» شانههام را انداختم بالا. آقاجان گفت: «برات بستنی میگیرم. با هم [سوار] درشکهی چرخ فلک میشیم.» گفتم: «من تنها سوار اسب میشم.» آقاجان گفت: «باشه.» گفتم: «نمیخوام!» آقاجان گفت: «ای دُمبریده!» گفتم: «ای دُمبریده! ای دمبریده!» آقاجان گفت: «دِ بیا بیرون سیاخانمِ دمبریده! عوضش خیمهشببازی هم تماشا میکنیم.» گفتم: «سیاهه، از اون بالا، رو سرِ مردم، فیش! ... .» آقاجان دستش را گذاشت روی دهنش، گفت: «وای! نیگا!» من هم دستم را گذاشتم روی دهنم، گفتم: «وای!»
آقاجان گفت: «بیا بیرون یه چیز خوب بهت بدم!» گفتم: «یه چیز خوب؟» آقاجان سرش را تکان داد و من آمدم بیرون. گفت: «اوّل ببین کسی پشت در نباشه، ببینه چی بهت میدم!» دویدم دمِ در و تندی بیرون را نگاه کردم. گفتم: «هیچ کی نیست.» آقاجان گفت: «خوب نگاه کن! برو بیرون ببین مهرعلیام نیست؟» رفتم بیرون. صدای مادرم از دور میآمد. برگشتم تو. گفتم: «نه، ماما اون جاست.» و با دستم دورترین نقطهی دنیا را تو فضا نشان دادم.
آقاجان بلند شده بود و داشت مینشست و هرچه قرار بود به من بدهد، تو بغلش بود و خیلی هم گنده بود؛ چون پوستینش از جلو باد کرده بود. گفت: «خب، درو ببند، بیا بشین رو به روم.» در را نبستم! رفتم رو به روش نشستم. آقاجان گفت: «نشد خانمطلا! درو ببند، بعد.» در را چند دفعه زدم به هم تا بسته شد و برگشتم. آقاجان گفت: «اگه گفتی تو بغلم چیه؟» گفتم: «کیفته.» گفت: «کدوم کیف؟» گفتم: «اون این قدیه.» و با دستم بزرگترین کیف دنیا را تو هوا کشیدم. آقاجان گفت: «این قدیه؟» گفتم: «توش آبنباتهها!» و از آن خندههایی کردم که میدانستم آقاجان را خنده میاندازد و بعد همهی آبنباتها را میریزد تو دامنم، امّا آقاجان جدّی گفت: «نه، اون نیست!» گفتم: «همونه! شکلاتم توش هست. شکلات و آب ... .» و چشمم افتاد کنار مخدّهی مخمل و دیدم کیف آن جاست و زبانم بند آمد. سرم را انداختم پایین و از زیر ابروهام، دست آقاجان را نگاه کردم که با لبش بازی میکرد و رگهای روش، رنگ چشمهای آبیاش بود. آقاجان، چشمآبیترین موجود دنیا بود و موسفیدترین و پیرمردترین!
ادامه مطلب

حاجیمراد
صادق هدایت
حاجیمراد،
به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد،
کمربند نقرهاش را سفت کرد، دستی به ریش حنابستهی خود کشید؛ حسن، شاگردش
را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران
درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گامهای بلند، سوتزنان،
مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.
حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانهسلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمیداشت، کفشهای نوِ او غِزغز صدا میکرد. در میان راه، بیشترِ دکّاندارها به او سلام و تعارف میکردند و میگفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمیرسیم ... .»
از این حرفها، گوش حاجی پر شده بود و یک اهمّیّت مخصوصی به لغت «حاجی» میگذاشت! به خودش میبالید و با لبخند بزرگمنشی جواب سلام میگرفت. این لغت، برای او حکم یک لقب را داشت، در صورتی که خودش میدانست که به مکّه نرفته بود! تنها وقتی که بچّه بود و پدرش مرد، مادر او مطابق وصیّت پدرش، خانه و همهی دارایی آنها را فروخت، پول طلا کرد و بنهکن رفتند به کربلا. بعد از یکی - دو سال، پولها خرج شد و به گدایی افتادند. تنها حاجی به هزار زحمت، خودش را رسانده بود به عمویش در همدان. اتّفاقاً عموی او مُرد و چون وارث دیگری نداشت، همهی دارایی او رسیده بود به حاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود، این لقب هم با دکّان به او ارث رسیده بود! او در این شهر، هیچ خویش و قومی نداشت، دو - سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش که در کربلا به گدایی افتاده بودند، شده بود؛ امّا از آنها هیچ خبر و اثری پیدا نکرده بود.
دو سال میگذشت که حاجی، زن گرفته بود؛ ولی از طرفِ زن، خوشبخت نبود. چندی بود که میان او و زنش، پیوسته جنگ و جدال میشد. حاجی همه چیز را میتوانست تحمّل کند، مگر زخمزبان و نیشهایی که زنش به او میزد؛ و او هم برای این که از زنش چشمزهره بگیرد، عادت کرده بود او را اغلب میزد! گاهی هم از این کار خودش پشیمان میشد، ولی در هر صورت، زود روی یکدیگر را میبوسیدند و آشتی میکردند. چیزی که بیشتر حاجی را بدخلق کرده بود، این بود که هنوز بچّه پیدا نکرده بود. چندین بار دوستانش به او نصیحت کرده بودند که یک زن دیگر بگیرد، امّا حاجی گولخور نبود و میدانست که گرفتن یک زن دیگر، بر بدبختی او خواهد افزود. از این رو، نصیحتها را از یک گوش میشنید و از گوش دیگر بیرون میکرد. وانگهی زنش هنوز جوان و خوشگل بود و بعد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگی را یک جوری به سر میبردند. خود حاجی هم هنوز جوان بود. اگر خدا میخواست به آنها بچّه میداد. از این جهت، حاجی مایل نبود که زنش را طلاق بدهد، ولی این عادت هم از سر او نمیافتاد: زنش را میزد و زن او هم بدتر لجبازی میکرد؛ به خصوص از دیشب میانهی آنها سخت شکرآب شده بود.
ادامه مطلب